X
تبلیغات
آن كس كه ماند

آن كس كه ماند

وقتي كه آن غريبه ي غمگين فلوتش را برداشت...

آرمان محراب

میخوام ببرمت به اردوی اتوپیا

یالا اگه دوست داری توهم بیا

وقتی از در میری تو میان استقبالت

میگیرن ازت باروبنه وکتابت

بعدخودتو تو آسانسور جامیکنن

بارتم راهی بالا میکنن

وقتی برسی به کلاس نه سرده نه گرم

بجای صندلی یه مبل راحتی نرم

تازه میل شدیدی به درس داری

نه خسته ای نه گشنه ای نه ...داری

حالا دیگه زینگ زنگ تفریحه لطفا

دکمه ی سفارش خوراکیو بزن

موسیقی های خاص وناب ایران وجهان

اساتیدم راستی ازصبحه  اینجان

واسه هر نفری مشاورشخصی مجرد

جوون خوشتیپ خوش صدا مودب

هرلباسی که دوست داری بکن به تنت

غ... واک.. زاده صف بستن واسه دیدنت

بین طرف  دختر و پسر رفت وآمده

ع..ال....روزی صدبارازدر آمده

ازدر در آمدی ومن ازخودبه درشدم

رفتم به آرمان محرابو دربه در شدم

گوشم به زنگ تا که خبر میدهد ز زنگ

صاحب خبر بیامدوگفت خجالت نمیکشی اینجا اومدی بخوابی یا درس...

این شعرصرفا جهت خوانده شدن برای دوستان وخوش بودن در اندک زمان

ناهار سروده شده وهیچگونه ارزش دیگری ندارد ولطفا از قضاوت در مورد شاعربپرهیزید:)

+ نوشته شده در چهاردهم فروردین 1393 ساعت 18:2 توسط مبینا |


برف میاد ولی معجزه نچ...

برف میاد

دلم نمیاد بذارم تو اون سرمای بیرون بمونن

پنجره رو باز میکنم

بفرمایید تو...

حیف بخاری کنار پنجرست

چه دوستی خاله خرسه ای!

دلم میخواد برم خونه ی مادر بزرگم

اونجا خیییلی برف میاد

میشه آدم برفی درست کرد دو برابر قدت

ولی اینجا نمیشه

آدم برفیها از یه دونه ی برفم کوچکترن

دلم نمیخواد اینجا باشم

برفای اینجا زمین نمیشینن

از من سرگردونترن

به هر بادی تکیه میکنن!

معجزه هم که نمیاد:)


+ نوشته شده در یازدهم دی 1392 ساعت 17:27 توسط مبینا |


یه پست نو

این جاده تا بی نهایت ادامه دارد...

تا جایی که آبشارها فرو میریزند

جایی که تمام هستی فرو میریزد

توی دشتی که آنسر دنیاست

دشتی که تو آنجایی...

من خودم را به آبشار هستی میسپارم

تا مرا به تو برساند

اما ای کاش تو هم قدمی برداری

راه من خیلی طولانیست

ودلم خیلی تنگ...


بعدچندماه این اولین پست منه

اول یه مطلب طولانی نوشتم برای یه دوست

اما بعد دو روز اون نظری نذاشته بود ومن پست رو برداشتم

توی اون پست از هر چی که فکر میکردم میخواد بدونه گفتم

اما الان فقط آرزو میکنم اونو نخونده باشه!

چون اون همه ی چیزی نبود که میخواستم بگم!

و چون اون فقط اتفاقات روزمره بود

همون چیزایی که همه درموردتو میدونن اما مهم نیستن

بگذریم...

متن جدید چیزی ندارم!

اون بالایی هم از تو دفترچم برات پیدا کردم!

راستی داداش حافظم خوشحالم که پلیس شدی....تبریک:)


+ نوشته شده در هجدهم آبان 1392 ساعت 16:8 توسط مبینا |


تابوت خاک گرفته ی من

باورم نمیشود

آنچنان ناگهانی اتفاق می افتد که حتی...

که حتی فرصت نیست سر برگردانم و برای گذشته ها دست تکان دهم

زمانی میشد خاطرات روزانه بنویسم

میشد دفترم را باز کنم

وساعتهاغرق گذشته ها شوم

میشد گریه کنم

بخندم

میشد به عبور ثانیه ها نگاه کنم

 منتظر بمانم تا دقیقه ها توی تابوت طلایی ساعت اتاقم جان بسپارند

میتوانستم بارها فنجان چایم را عوض کنم

میتوانستم...

اما حالا تابوت خودم خاک گرفته وفرصت پاک کردنش را ندارم...

حتی فرصت جمع کردن شیشه خرده های فنجانم را هم ندارم

آه

""من دلم سخت گرفتست ازین

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته

انداخته است

...

چند تن خواب آلود

چند تن ناهشیار

چند تن ناهموار""(رنگیا مال فرهاده)


+ نوشته شده در چهارم خرداد 1392 ساعت 19:13 توسط مبینا |



فردا امتحان ادبیات دارم از کل کتاب

و تا الان که ساعت 12ونیمه چیزی نخوندم!

با این حال حتی حاضر نیستم کتاب ادبیاتم رو از تو کتابخونه بردارم

وقتایی که مثل الان از کارهای خودم وحشت میکنم میرم سراغ کمدم

میتونم تمام چیزهایی که تو زندگیم دوستشون داشتم رو اونجا ببینم

از کاغذهای نامه ای که سرکلاس به دوستم دادم

تا اولین کفشی که تو زندگیم پام کردم!

خوب بذار ببینم...

این دستمالیه که برای تمرین دوخت درس حرفه وفن دوختم

اینم جعبه ای که سال اول راهنمایی با مهدیه درست کردم!

جعبه ی گلسرهام

تیله ها و صدفهام

حتی یه بطری پر از شن ساحل هم دارم

مشنبایخیلی سبز از مثلا اردوی نمایشگاه کتاب

(نمیدونم املای مشنبادرسته یان!!!)

یه کیف پر از خاطرات شلمچه

و....

در کمدم روبستم

ساعت1

جالبه هنوز فکر میکنم برای خوندن ادبیات زیاد وقت دارم

کاش شب نبود اتاقمو جاروبرقی میکشیدم:)


راستی داداشی منظورم از معجزه یه تغییره

چه بلایی سر خودت اوردی؟

دستتو شکوندی؟

راستی تو کمدم عکس یه ماهی هم بود که اسمش ...:)

+ نوشته شده در سی و یکم فروردین 1392 ساعت 0:45 توسط مبینا |



دلم یه خواب خیلی طولانی میخواد

تا وقتی معجزه ای رخ بده...

+ نوشته شده در سی ام فروردین 1392 ساعت 13:49 توسط مبینا |


دوازده نیمه شب


مراسم راس ساعت دوازده نیمه شب

با لباس سیاه و شمع

برای خداحافظی...


فصل یازدهم ..."رهاساختن"

حتی اگه "قطب نمای درون" قلبتو نشون بده


من باهات مخالفم  آدم از درد هم میمیره

فقط این نیست که سر پیچ جاده نپیچی

 ...

 خوابم تعبیر شد پنجره اتاقم رو به دیوار سیمانیه

 اینو وقتی فهمیدم که برای اینکه دود شمع خفم نکنه پنجررو باز کردم


+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1392 ساعت 13:37 توسط مبینا |


سیاوش ومعین


میشه پرنده باشی

اما رها نباشی

میشه دلت بگیره

اسیر غصه ها شی

حالا که آسمونم

دنیای تازه ای نیست

اونوقت یه جا بشینی

محو گذشته ها شی

ترسیده باشی از کوچ

اوجو ندیده باشی

+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 18:58 توسط مبینا |



تولدت مبارک...

فعلا نمیتونم کادوتو بدم:(

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1392 ساعت 16:31 توسط مبینا |


یه پست برای...

اگه فکر میکنی این پست برای توهست

اسم خودت ب فارسی و5حرف از فامیلیت رمز ادامه ی مطلبه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یازدهم فروردین 1392 ساعت 11:53 توسط مبینا |


ترانه ی راش قدیمی

برخی زاده شدند تا دنیا را به حرکت وادارند

و بر اساس رویاهایشان زندگی کنند

اما اکثر ما در خیال پردازیهای خود فرو رفته اند

وصرفا به چیزی می اندیشیم که دوست داشته ایم باشید

...

+ نوشته شده در پنجم فروردین 1392 ساعت 13:16 توسط مبینا |


يك ساعت دور خودم چرخيدم

حالم هم خوبه هم بد....بي حسم

هنوز باسه چرخيدن دور خودم گيجم

آخه خيلي ناراحت بودم:(

عين وقتهايي كه گريم درنميومدولي از غصه در حال انفجار بودم

اون وقتها خودم رو بي هوا پرت ميكردم رو زمين

هم كار خوبي كردم هم بد

خوب نتونستم برم مدرسه

حتي نميتونستم راه برم تا پا ميشدم ميخوردم زمين

حالت تهوع وسرگيجه كه جاي خود

ولي براي خودم يه پا كره ي زمين شده بودم وميچرخيدم:)

همين ديگه

شبتون بخيرهمگي

+ نوشته شده در یکم اسفند 1391 ساعت 23:54 توسط مبینا |


من کتابخونه ام(:

سلام

چندماهی هست که آپ نکردم...

بمیرم هم تا چند روز دیگه اینترنتمو وصل میکنم...

آخرین نفری که بهم نظر دادی منم همینطور(:

خوب دیگه مثلا آپ کردم...الانه که زهرا دوستم بیاد بگه داری منحرف میشی!!!

پس بای))):

+ نوشته شده در چهارم بهمن 1391 ساعت 16:51 توسط مبینا |


سلام

چقدر همه چی خوبه!!!

یه متن تازه نوشتم ولی الان همرام نیست(:

دلم خیلی براتون تنگ شده دوستای من

امروز یه دوست ادرس وبموخواست!خجالت کشیدم بدم..

وب طلسم شده ی بیچاره ی من!!

اهان یکی ازنوشته هام یادم اومد(:

به تمام جاهایی که نرفته ام سفر کن

با پاهای خودم

تمام احساساتی که نداشته ام تجربه کن

باتک تک سلول های خودم

وتمامشان رابرایم تعریف کن

بازبان خودم

ومن قول میدهم به تمامشان گوش دهم

اماچون توهم در شعرم هستی

لا اقل این کار را باگوشهای خودت انجام بده!!

میدونم زیاد خوشتون نیومد ولی همین یادمه الان...

راستی میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم:رز گمشده اثرسردار ازکان

روزتون بخیر

جدیدا رنگ زرد بهم ارامش میده!

+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1391 ساعت 11:33 توسط مبینا |


ماهي قرمز

اگه ماهي بودم الان تو آب بودم

ببخشيد ولي خيلي ماهي ها تو آب نيستند...

لااقل من چندتاشونو ميشناسم البته به غير از اونايي كه تو فريزر هستن

و به غير از خودم...

هر وقت بچه ميديدم ميخنديدم تا اين اواخر زبون درازي هم ميكردم

امروز يه بچه به من خنديد و من فهميدم به طرز وحشتناكي دارم بزرگ ميشم!

هر چند منم خنديدم...

بهترين ساعت هاي زندگيم يكشنبه ها10:30تا11:30

خوشحالم ولي ساعت3خوابيدم وباسه سحري خواب موندم

حالا داره به قول سمن معدم مياد تو حلقم...

خلاصه اين پست يعني من هنوز زنده ام...

+ نوشته شده در دهم مرداد 1391 ساعت 14:22 توسط مبینا |


عصربخير..

بدون آهنگ هرگز نميتونم بنويسم...

اين جور كه از اوضاع بلاگفا پيداست مجبورم بدون تو به نوشتن وانمود كنم...

بعضي ها رفتند...

مطمئنم امروز حداقل يك دختر تو دنيابه اسم سارا به دنيا اومده!

ويه پيرمرد مرده...

گاهي فقط همين قدر مطمئنم!

چرابعضي ها حاضر نيستندحقيقتو واضح بگن!

چرا آدمو تو شرايطي قرار ميدن كه بخواد هواي گرييه ي شجريان گوش بده!

يافقط بگه شب خوش...

مهم نيست الان به چي فكر ميكنم...

مهم اينه كه به نتيجه نميرسم...

دارم ميرم كلاس باله...

دف بستگي داره...

ولي كشف كردم با ني حال ميكنم...

و تصميمي كه فاشش ميكنم...

آرزوي ديدن كسيرو داري كه هرلحظه جلوي چشماته!

بدون استاد عملي نيست...مديتيشن لعنتي!

امتحانا تموم شد وبرعكس اون چيزي كه فكر ميكردم

هيچ هيجاني در رفتارم موج نميزنه...

راستي نگين اين طرف معادله داره xموج ميزنه...

فاكتور بگير!

سلام ياسي...دلم برات تنگ شده...

ميرم خونه ي مامان بزرگم وعكس ميگيرم...

نميشه يك طرف ديوار اتاقمو خودم نقاشي كنم؟!

نميشه...؟!

ميرم بالا الانه كه سروكلش پيداشه...

عصربخير...

+ نوشته شده در بیست و هشتم خرداد 1391 ساعت 19:30 توسط مبینا |


در آغوش موجودي به غايت عظيم

آيينه بيا اين بار حقيقت رانشان بده...

چشمان من واقعا حقيقت را ميبينند يا چيزي كه بايد ببينند؟!

در تاريكي مطلق آنقدر چرخيدم كه جرئت باز كردن چشمانم را ندارم!

من واقعا كجا هستم؟!

پشت ميله هاي زنداني كه هيچ گاه نتوانستم ديوارهايش را لمس كنم؟!

در آغوش موجودي به غايت عظيم؟! 

من كه هستم؟!

كوچكترين ذره ي سازنده موجودي كه هرگز نتوانستم تصورش كنم؟!

يك كاراكتر تلويزيوني كسل كننده ؟!

مهم نيست حقيقت چقدر به آن چه فكر ميكنم يا ميبينم نزديك است

البته تا وقتي كه خيالم راحت باشد كه تنها نيستم

ميشود خيالم را راحت كنيد؟!

من كه نميخواهم باقيه عمرم را را باشخص توي آينه بگذرانم

+ نوشته شده در دوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:48 توسط مبینا |