آن كس كه ماند

وقتي كه آن غريبه ي غمگين فلوتش را برداشت...

میخوام ببرمت به اردوی اتوپیا

یالا اگه دوست داری توهم بیا

وقتی از در میری تو میان استقبالت

میگیرن ازت باروبنه وکتابت

بعدخودتو تو آسانسور جامیکنن

بارتم راهی بالا میکنن

وقتی برسی به کلاس نه سرده نه گرم

بجای صندلی یه مبل راحتی نرم

تازه میل شدیدی به درس داری

نه خسته ای نه گشنه ای نه ...داری

حالا دیگه زینگ زنگ تفریحه لطفا

دکمه ی سفارش خوراکیو بزن

موسیقی های خاص وناب ایران وجهان

اساتیدم راستی ازصبحه  اینجان

واسه هر نفری مشاورشخصی مجرد

جوون خوشتیپ خوش صدا مودب

هرلباسی که دوست داری بکن به تنت

غ... واک.. زاده صف بستن واسه دیدنت

بین طرف  دختر و پسر رفت وآمده

ع..ال....روزی صدبارازدر آمده

ازدر در آمدی ومن ازخودبه درشدم

رفتم به آرمان محرابو دربه در شدم

گوشم به زنگ تا که خبر میدهد ز زنگ

صاحب خبر بیامدوگفت خجالت نمیکشی اینجا اومدی بخوابی یا درس...

این شعرصرفا جهت خوانده شدن برای دوستان وخوش بودن در اندک زمان

ناهار سروده شده وهیچگونه ارزش دیگری ندارد ولطفا از قضاوت در مورد شاعربپرهیزید:)

مبینا |18:2 |چهاردهم فروردین 1393
برف میاد

 

دلم نمیاد بذارم تو اون سرمای بیرون بمونن

پنجره رو باز میکنم

بفرمایید تو...

حیف بخاری کنار پنجرست

چه دوستی خاله خرسه ای!

دلم میخواد برم خونه ی مادر بزرگم

اونجا خیییلی برف میاد

میشه آدم برفی درست کرد دو برابر قدت

ولی اینجا نمیشه

آدم برفیها از یه دونه ی برفم کوچکترن

دلم نمیخواد اینجا باشم

برفای اینجا زمین نمیشینن

از من سرگردونترن

به هر بادی تکیه میکنن!

معجزه هم که نمیاد:)

 

مبینا |17:27 |یازدهم دی 1392
این جاده تا بی نهایت ادامه دارد...

تا جایی که آبشارها فرو میریزند

جایی که تمام هستی فرو میریزد

توی دشتی که آنسر دنیاست

دشتی که تو آنجایی...

من خودم را به آبشار هستی میسپارم

تا مرا به تو برساند

اما ای کاش تو هم قدمی برداری

راه من خیلی طولانیست

ودلم خیلی تنگ...


بعدچندماه این اولین پست منه

اول یه مطلب طولانی نوشتم برای یه دوست

اما بعد دو روز اون نظری نذاشته بود ومن پست رو برداشتم

توی اون پست از هر چی که فکر میکردم میخواد بدونه گفتم

اما الان فقط آرزو میکنم اونو نخونده باشه!

چون اون همه ی چیزی نبود که میخواستم بگم!

و چون اون فقط اتفاقات روزمره بود

همون چیزایی که همه درموردتو میدونن اما مهم نیستن

بگذریم...

متن جدید چیزی ندارم!

اون بالایی هم از تو دفترچم برات پیدا کردم!

راستی داداش حافظم خوشحالم که پلیس شدی....تبریک:)


مبینا |16:8 |هجدهم آبان 1392
باورم نمیشود

آنچنان ناگهانی اتفاق می افتد که حتی...

که حتی فرصت نیست سر برگردانم و برای گذشته ها دست تکان دهم

زمانی میشد خاطرات روزانه بنویسم

میشد دفترم را باز کنم

وساعتهاغرق گذشته ها شوم

میشد گریه کنم

بخندم

میشد به عبور ثانیه ها نگاه کنم

 منتظر بمانم تا دقیقه ها توی تابوت طلایی ساعت اتاقم جان بسپارند

میتوانستم بارها فنجان چایم را عوض کنم

میتوانستم...

اما حالا تابوت خودم خاک گرفته وفرصت پاک کردنش را ندارم...

حتی فرصت جمع کردن شیشه خرده های فنجانم را هم ندارم

آه

""من دلم سخت گرفتست ازین

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته

انداخته است

...

چند تن خواب آلود

چند تن ناهشیار

چند تن ناهموار""(رنگیا مال فرهاده)


مبینا |19:13 |چهارم خرداد 1392

فردا امتحان ادبیات دارم از کل کتاب

و تا الان که ساعت 12ونیمه چیزی نخوندم!

با این حال حتی حاضر نیستم کتاب ادبیاتم رو از تو کتابخونه بردارم

وقتایی که مثل الان از کارهای خودم وحشت میکنم میرم سراغ کمدم

میتونم تمام چیزهایی که تو زندگیم دوستشون داشتم رو اونجا ببینم

از کاغذهای نامه ای که سرکلاس به دوستم دادم

تا اولین کفشی که تو زندگیم پام کردم!

خوب بذار ببینم...

این دستمالیه که برای تمرین دوخت درس حرفه وفن دوختم

اینم جعبه ای که سال اول راهنمایی با مهدیه درست کردم!

جعبه ی گلسرهام

تیله ها و صدفهام

حتی یه بطری پر از شن ساحل هم دارم

مشنبایخیلی سبز از مثلا اردوی نمایشگاه کتاب

(نمیدونم املای مشنبادرسته یان!!!)

یه کیف پر از خاطرات شلمچه

و....

در کمدم روبستم

ساعت1

جالبه هنوز فکر میکنم برای خوندن ادبیات زیاد وقت دارم

کاش شب نبود اتاقمو جاروبرقی میکشیدم:)


راستی داداشی منظورم از معجزه یه تغییره

چه بلایی سر خودت اوردی؟

دستتو شکوندی؟

راستی تو کمدم عکس یه ماهی هم بود که اسمش ...:)

مبینا |0:45 |سی و یکم فروردین 1392

دلم یه خواب خیلی طولانی میخواد

تا وقتی معجزه ای رخ بده...

مبینا |13:49 |سی ام فروردین 1392

مراسم راس ساعت دوازده نیمه شب

با لباس سیاه و شمع

برای خداحافظی...


فصل یازدهم ..."رهاساختن"

حتی اگه "قطب نمای درون" قلبتو نشون بده


من باهات مخالفم  آدم از درد هم میمیره

فقط این نیست که سر پیچ جاده نپیچی

 ...

 خوابم تعبیر شد پنجره اتاقم رو به دیوار سیمانیه

 اینو وقتی فهمیدم که برای اینکه دود شمع خفم نکنه پنجررو باز کردم


مبینا |13:37 |بیست و نهم فروردین 1392

میشه پرنده باشی

اما رها نباشی

میشه دلت بگیره

اسیر غصه ها شی

حالا که آسمونم

دنیای تازه ای نیست

اونوقت یه جا بشینی

محو گذشته ها شی

ترسیده باشی از کوچ

اوجو ندیده باشی

مبینا |18:58 |بیست و ششم فروردین 1392

تولدت مبارک...

فعلا نمیتونم کادوتو بدم:(

مبینا |16:31 |هجدهم فروردین 1392
برخی زاده شدند تا دنیا را به حرکت وادارند

و بر اساس رویاهایشان زندگی کنند

اما اکثر ما در خیال پردازیهای خود فرو رفته اند

وصرفا به چیزی می اندیشیم که دوست داشته ایم باشید

...

مبینا |13:16 |پنجم فروردین 1392
حالم هم خوبه هم بد....بي حسم

هنوز باسه چرخيدن دور خودم گيجم

آخه خيلي ناراحت بودم:(

عين وقتهايي كه گريم درنميومدولي از غصه در حال انفجار بودم

اون وقتها خودم رو بي هوا پرت ميكردم رو زمين

هم كار خوبي كردم هم بد

خوب نتونستم برم مدرسه

حتي نميتونستم راه برم تا پا ميشدم ميخوردم زمين

حالت تهوع وسرگيجه كه جاي خود

ولي براي خودم يه پا كره ي زمين شده بودم وميچرخيدم:)

همين ديگه

شبتون بخيرهمگي

مبینا |23:54 |یکم اسفند 1391
سلام

چندماهی هست که آپ نکردم...

بمیرم هم تا چند روز دیگه اینترنتمو وصل میکنم...

آخرین نفری که بهم نظر دادی منم همینطور(:

خوب دیگه مثلا آپ کردم...الانه که زهرا دوستم بیاد بگه داری منحرف میشی!!!

پس بای))):

مبینا |16:51 |چهارم بهمن 1391
سلام

چقدر همه چی خوبه!!!

یه متن تازه نوشتم ولی الان همرام نیست(:

دلم خیلی براتون تنگ شده دوستای من

امروز یه دوست ادرس وبموخواست!خجالت کشیدم بدم..

وب طلسم شده ی بیچاره ی من!!

اهان یکی ازنوشته هام یادم اومد(:

به تمام جاهایی که نرفته ام سفر کن

با پاهای خودم

تمام احساساتی که نداشته ام تجربه کن

باتک تک سلول های خودم

وتمامشان رابرایم تعریف کن

بازبان خودم

ومن قول میدهم به تمامشان گوش دهم

اماچون توهم در شعرم هستی

لا اقل این کار را باگوشهای خودت انجام بده!!

میدونم زیاد خوشتون نیومد ولی همین یادمه الان...

راستی میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم:رز گمشده اثرسردار ازکان

روزتون بخیر

جدیدا رنگ زرد بهم ارامش میده!

مبینا |11:33 |بیست و هشتم شهریور 1391
اگه ماهي بودم الان تو آب بودم

ببخشيد ولي خيلي ماهي ها تو آب نيستند...

لااقل من چندتاشونو ميشناسم البته به غير از اونايي كه تو فريزر هستن

و به غير از خودم...

هر وقت بچه ميديدم ميخنديدم تا اين اواخر زبون درازي هم ميكردم

امروز يه بچه به من خنديد و من فهميدم به طرز وحشتناكي دارم بزرگ ميشم!

هر چند منم خنديدم...

بهترين ساعت هاي زندگيم يكشنبه ها10:30تا11:30

خوشحالم ولي ساعت3خوابيدم وباسه سحري خواب موندم

حالا داره به قول سمن معدم مياد تو حلقم...

خلاصه اين پست يعني من هنوز زنده ام...

مبینا |14:22 |دهم مرداد 1391
بدون آهنگ هرگز نميتونم بنويسم...

اين جور كه از اوضاع بلاگفا پيداست مجبورم بدون تو به نوشتن وانمود كنم...

بعضي ها رفتند...

مطمئنم امروز حداقل يك دختر تو دنيابه اسم سارا به دنيا اومده!

ويه پيرمرد مرده...

گاهي فقط همين قدر مطمئنم!

چرابعضي ها حاضر نيستندحقيقتو واضح بگن!

چرا آدمو تو شرايطي قرار ميدن كه بخواد هواي گرييه ي شجريان گوش بده!

يافقط بگه شب خوش...

مهم نيست الان به چي فكر ميكنم...

مهم اينه كه به نتيجه نميرسم...

دارم ميرم كلاس باله...

دف بستگي داره...

ولي كشف كردم با ني حال ميكنم...

و تصميمي كه فاشش ميكنم...

آرزوي ديدن كسيرو داري كه هرلحظه جلوي چشماته!

بدون استاد عملي نيست...مديتيشن لعنتي!

امتحانا تموم شد وبرعكس اون چيزي كه فكر ميكردم

هيچ هيجاني در رفتارم موج نميزنه...

راستي نگين اين طرف معادله داره xموج ميزنه...

فاكتور بگير!

سلام ياسي...دلم برات تنگ شده...

ميرم خونه ي مامان بزرگم وعكس ميگيرم...

نميشه يك طرف ديوار اتاقمو خودم نقاشي كنم؟!

نميشه...؟!

ميرم بالا الانه كه سروكلش پيداشه...

عصربخير...

مبینا |19:30 |بیست و هشتم خرداد 1391
آيينه بيا اين بار حقيقت رانشان بده...

چشمان من واقعا حقيقت را ميبينند يا چيزي كه بايد ببينند؟!

در تاريكي مطلق آنقدر چرخيدم كه جرئت باز كردن چشمانم را ندارم!

من واقعا كجا هستم؟!

پشت ميله هاي زنداني كه هيچ گاه نتوانستم ديوارهايش را لمس كنم؟!

در آغوش موجودي به غايت عظيم؟! 

من كه هستم؟!

كوچكترين ذره ي سازنده موجودي كه هرگز نتوانستم تصورش كنم؟!

يك كاراكتر تلويزيوني كسل كننده ؟!

مهم نيست حقيقت چقدر به آن چه فكر ميكنم يا ميبينم نزديك است

البته تا وقتي كه خيالم راحت باشد كه تنها نيستم

ميشود خيالم را راحت كنيد؟!

من كه نميخواهم باقيه عمرم را را باشخص توي آينه بگذرانم

مبینا |19:48 |دوم اردیبهشت 1391
راه را طي خواهم كرد

اما هيچ گاه باور نخواهم كرد راهي رفته ام...

به آبادي خواهم رسيد

اما هيچ گاه باور نخواهم كرد آبادي راساخته ام...

در آبادي زندگي خواهم كرد

اما هيچ گاه باور نخواهم كرد زندگي راخواسته ام...

در زندگي آرامش خواهم داشت

اما هيچ گاه باور نخواهم كرد آرامش رايافته ام..

...

...

هروقت آمدم حركت بسيجي وار كنم بسيجي پسند خوردم زمين...

كسي كوزه ندارد...دلم ميخواهد از چشمه آب بياورم...

ديگر باران به تنهايي از پس شستنم بر نمي آيد!

من هم از پس شستن پنجره!

گذشته هرگز تورابه آينده ترجيح نخواهم داد...

مگر اميدي نباشد...كه هست...

وثانيه ها معذرت...ديگر مرگتان را به عبورتان ترجيح نخواهم داد:)

مگر وقت دلتنگي...

هنوز هم بي تو زندگي نخواهم كرد:)

راستي روياهاي بيداري در خواب براورده ميشوند...

چرا روياي خوابهايم شدي؟!

چه غريبانه بتهايم را شكستي!

مبینا |20:52 |بیست و نهم فروردین 1391