آن كس كه ماند

وقتي كه آن غريبه ي غمگين فلوتش را برداشت...

برای او چه فرقی میکند

اوکس دیگری را دوست دارد انگار

چه من به او نگاه کنم

چه عصبانی باشم

چهبه  او لبخند بزنم... فرقی نمیکند

جاده ای که در امتداد دستهای حلقه زده ماست در مه فرو رفته! !

 به من هم فرصتی برای کشفیات جدید نمیدهد

من همین اول جاده باید خداحافظی کنم

باید بروم شاید برای همیشه

با اینکه دوست دارم تا ابد در اغوش او بمانم

من پایان "اگر بمانم" را میدانم

میتوانم تصور کنم اگر با او هفته ها وماه ها قدم بزنم چه خواهد شد

روزی میرسد که او مرا دوست خواهد داشت .  . .

وبعد  . . .روزی میرسد که من دیگر او را دوست نخواهم داشت شاید!!

چه این جدایی سخت اول اشنایی

چ جدایی بعد گذراندن "بهار تابستان پاییز زمستان وبهار"

اگر انتخاب بامن بود جدایی اخر را ترجیح میدادم

اما الان برگ برنده دست زمان است ومن باید از کنار او بروم. . .

 

 

نوشته شده در چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:44 توسط مبینا| |

امروز رفتم به خودم جایزه دادم

با دوتا از دوستام رفتیم کافی شاپ و ....

از بعدازظهره دنیا دور سرم میچرخه 

حالت تهوع و خلاصه حالم افتضاحه

امیدوارم حالم خوب بشه

حالا که فک میکنم چقد اون وقتا بیکار بودم 

همون موقع که پستای ادبی میذاشتم

اما این روزا همین که یکم انرژی برام بمونه که خودمو از پله های تخت بکشم بالا کافیه

مغزم اونقد خستست که حتی نمیتونم فک کنم چرا به جای خوابیدن دارم پست میذارم

عذاب وجدان دارم که بعد اییییین همه مدت برگشتن تو بلاگم دارم اینطور خط خطیش میکنم

اما حالا که زور میزنم تا ی جو ادبیات به پستم بدوزم

میبینم که الان ....در این لحظات شبانگاهی که آسمان ....رو نمیبینم...

هیچ ....ادراکم در ادبیاتم. . .

 

انقد خسته ام که نمیدونم بخوابم یا پستو تایید کنم...

الان جا داره ملت غیور نظراتشونو بگن که اخه بنده ی خدا.....

من خییییلی ناراحتم...

پا گیجه ندارم ....شب.به فنا

نوشته شده در دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:41 توسط مبینا| |

عجیب نیست...

این یک سال که اپ نکردم

کی قراره پستهای منو بخون...

همه سرشون شلوغه

با ادمای جدیدی اشنا شدم با ی عالمه ادم 

خیلییی احساسات جدید

خیییییییییلییییییی چیزای جدید یازد گرفتم

همین

همیییین

حس شعرم ندارم...

اصلن چچشمه ی شعرم خشک شده....

همین

اوقات همممممممگییییی بخیر

فردا جواب کنکورم میاد

واااای

بیوست:جواب کنکور اومد رتبم66شد

حالا باید کنکور عملی هم بدم امیدوارم بشه که تهران قبول شم

نوشته شده در بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 21:4 توسط مبینا| |

منم باید برم

همه ی دوستام الان دانشگاه قبول شدن هرکی تو ی مسیریه...

منم دارم میرم البته ن دانشگاه...

تومسیر خودم.

من قلبم برای چیز دیگه ای میتپید

من وقتی این اهنگو گوش میدادم

از اشتیاق لبریز بودم

اصلا کار اسونی نبود راضی کردن پدر و مادرم...اما راضی شدند

نه تنها راضی شدن کاری کردن که نمیدونم جز اونها ایا پدر مادر دیگه ای انقدر مهربون هستند یا نه؟

حالا نوبت منه که قدم بردارم

نباید بگم این کارو بخاطر مسئولیت پذیری یا این که احساس مسئولیت میکنم دارم انجام میدم

این چیزی بود که خودم فقط فقط فقط خودم خواستم

با زمین وزمان براش جنگیدم

مهر ابان اذر دی بهمن اسفند فروردین اردیبهشت خرداد تیر

9ماه دیگه...

فقط 9 ماه بایدشب وروزم رو یکی کنم

یکی که یه جورایی الگوی من تو این راهه

وقتی کشون کشون مامان باباموبردم تا باهاش حرف بزنم بهم گفت که بهترینم

گفت سرشار از خواستنم گفت موفق میشم

میخوام به حرفاش ایمان داشته باشم

میخوام فراموش کنم چه گذشته ای داشتم میخوام فقط فقطفقطفقطفقطفقط رو هدفم تمرکز کنم

نمیخوام ی ثانیه هم از دست بدم

میخوام سرشار از ایمان باشم

ایمان به خودم

ایمان به ایندم

ایمان به خدا

میخوام موفق باشم

میخوام شاد زندگی کنم

من بیاد نمیارم چ کسی بودم

فقط میدونم قراره چ کسی باشم

 میخوام شاد زندگی کنم ولبخند رو به خودم و همه بدم

هیچ حرفی هیچ ادمی نمیتونه مانعم باشه

مهم نیست چقدر از خانوادم دور میشم

وقتی به روزی فکر میکنم که پدرم از خوشحال صورتش جوون میشه

ومادرم از تمام زحمتهایی که کشیده نتیجه میگیره دیگه دلتنگ نخواهم بود

من به خدا ایمان دارم

به این که حضور داره ومنو میبخشه هم

من ازخدا کمک میخوام

میخوام که تو اون9ماه لحظه ای ازم غافل نشه

مادرم تنها چیزی که ازم خواسته این بوده که حالا

که همه ی پلهای پشت سرمو شکستم ورفتم سراغ هنر تو هنر غرق نشم

بلکه اثری بشم که ماندگاره چیزی بشم که نبودم

برای چیزی که نداشتم کاری کنم که نکردم

من متعهدمیشم که برای رسیدن بهش بجنگم

من میتونم...

9 ماه دیگه برمیگردم

با ی لبخند بزرگ روی لبهام اپ میکنم وبه همه میگم که بالاخره موفق شدم

فایتینگ:))

 

نوشته شده در ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:11 توسط مبینا| |

برف میاد

دلم نمیاد بذارم تو اون سرمای بیرون بمونن

پنجره رو باز میکنم

بفرمایید تو...

حیف بخاری کنار پنجرست

چه دوستی خاله خرسه ای!

دلم میخواد برم خونه ی مادر بزرگم

اونجا خیییلی برف میاد

میشه آدم برفی درست کرد دو برابر قدت

ولی اینجا نمیشه

آدم برفیها از یه دونه ی برفم کوچکترن

دلم نمیخواد اینجا باشم

برفای اینجا زمین نمیشینن

از من سرگردونترن

به هر بادی تکیه میکنن!

معجزه هم که نمیاد:)


نوشته شده در یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 17:27 توسط مبینا| |

این جاده تا بی نهایت ادامه دارد...

تا جایی که آبشارها فرو میریزند

جایی که تمام هستی فرو میریزد

توی دشتی که آنسر دنیاست

دشتی که تو آنجایی...

من خودم را به آبشار هستی میسپارم

تا مرا به تو برساند

اما ای کاش تو هم قدمی برداری

راه من خیلی طولانیست

ودلم خیلی تنگ...


بعدچندماه این اولین پست منه

اول یه مطلب طولانی نوشتم برای یه دوست

اما بعد دو روز اون نظری نذاشته بود ومن پست رو برداشتم

توی اون پست از هر چی که فکر میکردم میخواد بدونه گفتم

اما الان فقط آرزو میکنم اونو نخونده باشه!

چون اون همه ی چیزی نبود که میخواستم بگم!

و چون اون فقط اتفاقات روزمره بود

همون چیزایی که همه درموردتو میدونن اما مهم نیستن

بگذریم...

متن جدید چیزی ندارم!

اون بالایی هم از تو دفترچم برات پیدا کردم!

راستی داداش حافظم خوشحالم که پلیس شدی....تبریک:)


نوشته شده در هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 16:8 توسط مبینا| |

باورم نمیشود

آنچنان ناگهانی اتفاق می افتد که حتی...

که حتی فرصت نیست سر برگردانم و برای گذشته ها دست تکان دهم

زمانی میشد خاطرات روزانه بنویسم

میشد دفترم را باز کنم

وساعتهاغرق گذشته ها شوم

میشد گریه کنم

بخندم

میشد به عبور ثانیه ها نگاه کنم

 منتظر بمانم تا دقیقه ها توی تابوت طلایی ساعت اتاقم جان بسپارند

میتوانستم بارها فنجان چایم را عوض کنم

میتوانستم...

اما حالا تابوت خودم خاک گرفته وفرصت پاک کردنش را ندارم...

حتی فرصت جمع کردن شیشه خرده های فنجانم را هم ندارم

آه

""من دلم سخت گرفتست ازین

مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته

انداخته است

...

چند تن خواب آلود

چند تن ناهشیار

چند تن ناهموار""(رنگیا مال فرهاده)


نوشته شده در چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:13 توسط مبینا| |


فردا امتحان ادبیات دارم از کل کتاب

و تا الان که ساعت 12ونیمه چیزی نخوندم!

با این حال حتی حاضر نیستم کتاب ادبیاتم رو از تو کتابخونه بردارم

وقتایی که مثل الان از کارهای خودم وحشت میکنم میرم سراغ کمدم

میتونم تمام چیزهایی که تو زندگیم دوستشون داشتم رو اونجا ببینم

از کاغذهای نامه ای که سرکلاس به دوستم دادم

تا اولین کفشی که تو زندگیم پام کردم!

خوب بذار ببینم...

این دستمالیه که برای تمرین دوخت درس حرفه وفن دوختم

اینم جعبه ای که سال اول راهنمایی با مهدیه درست کردم!

جعبه ی گلسرهام

تیله ها و صدفهام

حتی یه بطری پر از شن ساحل هم دارم

مشنبایخیلی سبز از مثلا اردوی نمایشگاه کتاب

(نمیدونم املای مشنبادرسته یان!!!)

یه کیف پر از خاطرات شلمچه

و....

در کمدم روبستم

ساعت1

جالبه هنوز فکر میکنم برای خوندن ادبیات زیاد وقت دارم

کاش شب نبود اتاقمو جاروبرقی میکشیدم:)


راستی داداشی منظورم از معجزه یه تغییره

چه بلایی سر خودت اوردی؟

دستتو شکوندی؟

راستی تو کمدم عکس یه ماهی هم بود که اسمش ...:)

نوشته شده در سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:45 توسط مبینا| |


دلم یه خواب خیلی طولانی میخواد

تا وقتی معجزه ای رخ بده...

نوشته شده در سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:49 توسط مبینا| |


مراسم راس ساعت دوازده نیمه شب

با لباس سیاه و شمع

برای خداحافظی...


فصل یازدهم ..."رهاساختن"

حتی اگه "قطب نمای درون" قلبتو نشون بده


من باهات مخالفم  آدم از درد هم میمیره

فقط این نیست که سر پیچ جاده نپیچی

 ...

 خوابم تعبیر شد پنجره اتاقم رو به دیوار سیمانیه

 اینو وقتی فهمیدم که برای اینکه دود شمع خفم نکنه پنجررو باز کردم


نوشته شده در بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:37 توسط مبینا| |


میشه پرنده باشی

اما رها نباشی

میشه دلت بگیره

اسیر غصه ها شی

حالا که آسمونم

دنیای تازه ای نیست

اونوقت یه جا بشینی

محو گذشته ها شی

ترسیده باشی از کوچ

اوجو ندیده باشی

نوشته شده در بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:58 توسط مبینا| |


تولدت مبارک...

فعلا نمیتونم کادوتو بدم:(

نوشته شده در هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:31 توسط مبینا| |

اگه فکر میکنی این پست برای توهست

اسم خودت ب فارسی و5حرف از فامیلیت رمز ادامه ی مطلبه!


ادامه مطلب
نوشته شده در یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:53 توسط مبینا| |

برخی زاده شدند تا دنیا را به حرکت وادارند

و بر اساس رویاهایشان زندگی کنند

اما اکثر ما در خیال پردازیهای خود فرو رفته اند

وصرفا به چیزی می اندیشیم که دوست داشته ایم باشید

...

نوشته شده در پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:16 توسط مبینا| |

حالم هم خوبه هم بد....بي حسم

هنوز باسه چرخيدن دور خودم گيجم

آخه خيلي ناراحت بودم:(

عين وقتهايي كه گريم درنميومدولي از غصه در حال انفجار بودم

اون وقتها خودم رو بي هوا پرت ميكردم رو زمين

هم كار خوبي كردم هم بد

خوب نتونستم برم مدرسه

حتي نميتونستم راه برم تا پا ميشدم ميخوردم زمين

حالت تهوع وسرگيجه كه جاي خود

ولي براي خودم يه پا كره ي زمين شده بودم وميچرخيدم:)

همين ديگه

شبتون بخيرهمگي

نوشته شده در یکم اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:54 توسط مبینا| |

سلام

چندماهی هست که آپ نکردم...

بمیرم هم تا چند روز دیگه اینترنتمو وصل میکنم...

آخرین نفری که بهم نظر دادی منم همینطور(:

خوب دیگه مثلا آپ کردم...الانه که زهرا دوستم بیاد بگه داری منحرف میشی!!!

پس بای))):

نوشته شده در چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:51 توسط مبینا| |

سلام

چقدر همه چی خوبه!!!

یه متن تازه نوشتم ولی الان همرام نیست(:

دلم خیلی براتون تنگ شده دوستای من

امروز یه دوست ادرس وبموخواست!خجالت کشیدم بدم..

وب طلسم شده ی بیچاره ی من!!

اهان یکی ازنوشته هام یادم اومد(:

به تمام جاهایی که نرفته ام سفر کن

با پاهای خودم

تمام احساساتی که نداشته ام تجربه کن

باتک تک سلول های خودم

وتمامشان رابرایم تعریف کن

بازبان خودم

ومن قول میدهم به تمامشان گوش دهم

اماچون توهم در شعرم هستی

لا اقل این کار را باگوشهای خودت انجام بده!!

میدونم زیاد خوشتون نیومد ولی همین یادمه الان...

راستی میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم:رز گمشده اثرسردار ازکان

روزتون بخیر

جدیدا رنگ زرد بهم ارامش میده!

نوشته شده در بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:33 توسط مبینا| |